قصه هایی به رنگ دل

خود احیاگری...:)

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ق.ظ

•|🎭❤️|•

امروز وسط کلاس حالم بد شد،ترسیدم،هرچی انرژی بود خورد شد ریخت زمین!

سُر خوردم کنار دیوار ...آروم نشستم کف زمین....زانوهامو بغل کردم...شروع کردم تو دلم غمگین ترین موزیکی که به ذهنم میرسید رو زمزمه کردن... چشمام پر اشک شد !

به رسم عادت شقیقه هامو فشار دادم...

دیگه صدای خنده ی بچه هارو نمیشنیدم

شادمهر دم گوشم میخوند که:"من از تبار غربتم...از آرزوهای محــــال:))))"

یهو انگار که یکی بلندم کرد 

شونه هامو محکم گرفت 

بدون اینکه زل بزنه تو چشمام بهم گفت که ببین اینکه تازه اولشه که:)))

میدونی چقـدر حرف قراره بشنوی!

میدونی چقد قراره قلقلک بدن احساساتتو؟

قرار شد احساساتمونو دم در بزاریم و بعد بیایم توی کلاس!

اینو نوشتم چون خواستم یادم بمونه...همین حوالی ١٩سالگی...توی یه کلاسی حوالی مرکز شهر...من برای اولین بارهایی که قراره از این به بعد هی و هی تکرار شه...خودم....خودمو احیا کردم:)))))

پ.ن:دلم خواست اینجا بمونه اصن!#ترسِ توأم با امید💚🌱

  • بانوی قصه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">