قصه هایی به رنگ دل

۲۷
تیر

حقیقتش اینه که گاهی دلم میخواد یه قفل محکم بزنم به عقلم و افسار زندگیمو بسپرم دست دلم! 

قفل محکم به عقل زدن یعنی دفن کردن چیزی که به من خصلت انسان بودن داده زیر یه عالم شهوت و غریزه ی حیوانی!

حقیقت اینه که...این حرف ها چیزی رو عوض نمیکنه!من اینجا بین دنیای آدم ها گیر کردم! قلمم بالاتر نمیره چون دلم رها نیست:)

توی دلم گفتم "چه ایهام قشنگی داره جمله هایی که اسمت توشه"


  • بانوی قصه
۲۳
تیر

قبل از اینکه استاد بیاد ...تو یه کافه ،طبقه ی پایین پلاتو منتظر موندم! من پر حرف اندازه ی یک دنیا اونجا غریب بودم..ولی ...عجیبه! حسم بد نبود! یه عالمه دختر و پسر اونجا بودن که به سان سگ تند تند سیگار میکشیدن!

حرفای یه سریشونو دوس داشتم!

رفتیم طبقه ی سه توی خود پلاتو!آدم های اونجا....بعد از تعریف های ظهر رها؛برای من عجیب نبودن...بااینکه باید خیلی عجیب میبودن:))))

استادِ آدم حسابی بود! منِ ظاهر بین تو همون لحظه ی ورودش گفتم با خودم که،لباساشو! 

ولی تو همون نیم ساعت چهل دیقه ای که حرف زد...باعث شد چیزی رو که مدت هاست همه وهمه بهم میگن رو باور کنم:))))

تو راه برگشت،برای اولین بار توی سن ١٨سالگی رفتم تو اولین کتاب فروشی خوشگل موشگلی که دلم رو گرفت به قصد خرید کتاب های غیر درسی!

شبیه بابام که وارد یه جای تازه میشه،فروشنده رو صدا زدم و ازش خواستم بهم دوتا نمایشنامه ی خوب معرفی کنه!وقتی میخواستم بیام بیرون،یه کتابی رو دیدم که روش یه جمله هایی نوشته بود که فکر کردم ممکنه دوست بدارمش!راحتتر بگم اولین کتابی که روش یه کلمه ای یا جمله ای بود که میفهمیدم داره چی میگه رو برداشتم😅

سوار ماشین شدم به سمت مترو انقلاب،ساعت نزدیک 8بود...استرس دیر رسیدن امونم رو نبریده بود....و من بعد مدت ها آرامشو حس کردم:))))) توی ماشین که نشستم به رسم عادت شیشه رو دادم پایین و سرم و گرفتم بالا که باد داغ وسط تیر بزنه پشت گردنم و تبخیر عرق سردم حالم و بهتر کنه....تو ذهنم پر فکرای رنگی رنگی بود! یه بوی خوبی میومد توی ذهنم که بوی تازگی میداد!

از تجربه ی برگرفته از فیلما و رمانا....تو دلم گفتم که آدم هایی که کتاب میخرن ،کلی شوق دارن تو اولین فرصتی که به دست میارن،کتابَ رو ورق بزنن،یالا نگاشون کن ببینم!

که دیگه رسیده بودم دم مترو و باید پیاده میشدم! چیز خوبی که هست اینه که ...برای اولین بار من به آدمها فکر نکردم!به خودم فکر کردم ....به خودم!

  • بانوی قصه
۲۱
تیر

امروز با دوتا زن حرف زدم! دوتا زن از دو تبااار مختلف! تو برخورد با آدم ها عیب بزرگی دارم!که هرچقدر دامنه ی آدم هایی که باهاشون در ارتباطم بیشتر هم میشه...به جای کتمان و درمانش...عیبم هم بزرگتر میشه!که میخوام رنگ نگاه همه برام سبز باشه... و از روی خود خود دلشون محبت بیاد بشینه روی قلبم!

اینه که میخوام نگاه همه رو جلب کنم...اینه که دیگه خودم نیستم!مدت هاست خودم نیستم....حتی موقع هایی که به شادی تموم شدن کنکور شیشه ی ماشین رو تاآخر میدم پایین...دستام رو عمود میذارم روی لبه ی شیشه که طبق تصور بچگی بهم حس قدرت بده! بی توجه به حمیرا و مهستیِ مورد علاقه ی بابام یا حمید هیراد و بهنام بانی که دارن گلوشونو پاره میکنن و تحریر های ریز و قشنگ میزنن که شاید بتونن توجهمو جلب کنن؛ هنزفری مو محکم میذارم توی گوشم و یه اهنگ از zedbazi یا wantons پلی میکنم و میذارم باد گرم وسط تیر شالم رو بندازه...هی و هی و هی تو خلوت خودم تصورامو مرور میکنم ...حتی اونموقع هم که خیال میکنم خیلی خودمم خودم نیستم!

چند روز پیش یکی از دوستام بعد کلی گپ و صحبت بهم گفت کتاب"قورباغت رو قورت بده رو حتما بخون" ....اون لحظه بیشتر از اینکه کنجکاو مطالب توی اون کتاب باشم...میخواستم بدونم چه ضعف شخصیتی توی وجود من دیده که به من پیشنهاد خوندن این کتاب رو داده! این مسئله چیز تکراری باشه یا نباشه من رو برای چند لحظه ای آزرده خاطر کرد! بعدتر که بهش فکر کردم نظرم خیلی متفاوت تر بود!

گم شدم! کسی نیست که من رو پیدا کنه! آدم های دوست داشتنی زندگیم انقدر پر مشغله اَن و دارن مقاومت میکنند برای زنده موندن و زندگی کردن توی این چاردیواری جذاب الدوله ی دروغگو که نه وقتی برای پیدا کردن من دارند و نه حوصله ای:))))

آدم های دوست نداشتنی تر هم که نه راهی برای ورود به دلم دارند و ...اگر پاش بیفته شاید نه حوصله ای:)))

گم شدم میون یک عالم کلمه! هرچقدر بیشتر زمان میگذره و بیشتر حرفای قشنگ یاد میگیرم!هرچقدر فیلمای قشنگ تری میبینم و با آدمهای موفق بیشتری هم کلام میشم....کمتر برای خودم زندگی میکنم!



  • بانوی قصه