قصه هایی به رنگ دل

آخرین مطالب
۱۰
شهریور

پارسال ١٦شهریور اشکان رو برای اولین بار دیدم.
امسال ١٦شهریور ششمین جلسه ایه که میرم سر کلاسش:)
تو طول یکسالی که گذشت....به لحظات و احساساتی که این روزها دارم تجربه میکنم کم فکر نکردم...کم ترسیمشون نکردم 
کم ازشون کمک نگرفتم برای گذران لحظه های بد....
چند وقت پیش داشتم برای سارا میگفتم...خیـلی از چیزهایی که الان دارم ....تو روزهای نه چندان دوری برام آرزو بودن...
اما وقتی بهشون میرسم،وقتی باهاشون انس میگیرم و قاتی میشم ،وقتی خوب خوب ...حسابی حسشون میکنم!
بی توجه به اینکه این همون چیزیه که برای داشتنش کلی دست و پا زدم....میرم سراغ خواسته های بعدی...
باز غصه مهمون دلم میشه....باز میام و از نداشتن مینویسم.
باز غر میزنم و گله میکنم از نداشته هایی که شااااااید قیمتش فقط تلاش باشه و نداشتنش فقط از کم کاری های من :)))))
سارا بهم گفت ما معمولا میل به غمگین بودن داریم....
دوس داریم روزایی که دلمون گرفته و میخوایم گریه کنیم براش یه دلیل داشته باشیم ...به خاطر اینکه خودمون دلمون میخواد غمگین باشیم ...این مدل فکر کردن و زندگی کردن رو انتخاب میکنیم!
دیروز اشکان میگفت ؛درد....درد جسمی،درد روحی،بیحوصلگی
همش یه عارضه س،یه عارضه ی معمولی که اصلا نباید جدیش بگیری،مثل روزهایی که از خواب بیدار میشی و فکر میکنی که اه چقد روز مزخرفیه و هیچ دلیلی هم براش نداری....ممکنه به ناخودآگاهت برگرده.
حالا میخوام خوشحال باشم که تو تابستونی که داره میگذره کاری رو کردم که دلم میخواست،یه عالمه فیلم های خفن دیدم،تئاترهای خوب دیدم:)
با آدم هایی که برام عزیز بودن معاشرت کردم:)
که توی یکی از تمرین های سرکلاسش 
برگشت رو به بقیه به شوخی گفت معرفی میکنم مجری جدید برنامه ماه عسل😂👊🏻
 

 

  • بانوی قصه
۳۰
تیر

علی رغم میل باطنیم و رؤیای سحرخیزی توی تابستون...صبح های تابستون رو اکثرا تا ١١اینطورا خوابم😅

اما امروز از دم دمای طلوع آفتاب...هوا هنوز گرگ و میش بوده بیدارم...تو حالت درازکش ...تیک تیک های قلبم...تعدد نبضم...راه هوایی که دیگه بسته شده و به زور یه کمی غذا میرسونه به ریه هاش!

حالا چند ساعتی گذشته و دیگه آفتاب پهن شده کف اتاق...

مامانم داره ملافه ی جدید آماده میکنه ...بابام شبیهِ هرروز مغازه رو باز میکنه و من فکر میکنم سنگفرش های سپه سالار هرچقدر هم جذاب و شلوغیاش هرچقدر هم خواستنی...تکراری نمیشن؟

یه آقای تپل داره با کتونی ها و لباس ورزشی نوش دور پارک میدوعه...

یه خانوم کالسکه به دست داره همراه نوزادش قدم میزنه...

یه نفر توی اینستاگرام یه عکسی آپلود کرده و زیرش نوشته صبح است خیر است...

صدای قشنگ جانان از پشت پنجره میاد... 💖

و من هنوز منتظر تماستم :))))

چشمام خیره به دیوارِ تهِ هال و گوشام خشک شده به تلفن و هرازگاهی یه اشک لجبازی هم از گوشه ی چشمم صورتمو خیس میکنه و بعضی وقتا هم طعم شورشو حس میکنم....

ماشین گنده ها بار آوردن برای سوپری جلوی خونه...

نونوایی کنارش نون میپزه و باد داغ آخر تیر عطر لواش تازه میاره توی خونه...

زندگی جریان داره  ... 

و هیچکسی هیچ کجای دنیا نمیدونه آرزوهایی که آجر به آجر و با زور دندون و دست های یه دختر بچه چیده شدن روی هم...دارن توی دلش خراب میشن.....

از هم کَنده میشن....و محکم پرت میشن و میخورن به دیواره های دلش و دلش رو میشکونن.... :)

صدای موزیک رو میبرم بالا شاید که صدای بلند سیروان بتونه کمکم کنه :)

نمیشه...

نمیشه چون که دیگه سوسوی امیدی هم نیست....

ناامیدی رخنه کرده توی کل وجودم و همـــه ی حرفا هم فقط برام شعاره :)

بهم نگو ضعیف نیستی...بهم نگو تو دختر قویی هستی...قوی نیستم چون دلم تالاپی افتاد و شکست...

غم بزرگی خونه کرده گوشه ی قلبم و گمون میکنم که حالا حالا ها و به این راحتی خیال رفتن نداره که نداره که نداره :)))))))))




  • بانوی قصه
۲۳
تیر

دارم فکر میکنم که آهنگ ها چیکار میکنن با روح آدمیزاد!

با گوش دادن یه موزیک ٥دقیقه ای...

چه جاها که نرفتم

چه کارها که نکردم :))))

با نت هاش رقصیدم 

با تحریرهاش اشک ریختم 

تو نقاط اوجش قلبم به لرزه در اومد... :)))

شهر هارو رد کردم و توی خیالم برات ترانه خوندم 

برات گلدون گرفتم و برام هوبی خریدی

کافه های کریمخان رو باهات زیر و رو کردم 

از شوق حضورت مدرس تا حقانی روجیغ کشیدم😅 و ملودی صدات رو جا گذاشتم لابلای تموم شاخ و برگ های چنارهای تجریش:))))

از دست فروش های جمهوری باهات خرید کردم...

بهار ترافیک کنار جمعه بازار پروانه کف خیابون باهات آب طالبی خوردم!

 دستات رو گرفتم و ذوق رو تو چشمات دیدم!

تردید رو تو نگاهت خوندم :))))

چشم دوختم به فرم گونه هات ...

دل باختم به فریم چشم هات و بوسه شدم روی لبات 🙃

عطر تنت رو بلعیدم و عطر سیگارتو هورت کشیدم!

هی هی نفس عمیق کشیدم و ریه هامو از هوایی که آکنده از نفس های توعه پر کردم:)))))

هزار آرزوی مونده بر دلم رو تک به تک تو حفره های مغزم تصویر کردم و حالا منم که با تموم شدن موزیکم پرت میشم تو دنیای واقعیت 

دنیایی که هرچقدر بیشتر دست و پا میزنم...بیشتر غرق میشم توی جای خالیت :]

  • بانوی قصه
۱۱
تیر

وقتی که بعد از بیست روز و اَندی فرجه برگشتم شاهرود...پامو که گذاشتم توی خوابگاه ....حسم حس دلتنگی بود:)

دلتنگ تخت دنجم :)

دلتنگ اتاق تمیـــزمون :) 

دلتنگ  درخت سنجد گوشه ی حیاط ...که همـــه ی زورشو زده سایه درست کنه برام انقدری که دیگه شاخه هاش داره میرسه به زمین :))) 

دلتنگ سالن تلوزیونش...نماز خونه ش....اتاق هایی که برام رنگ خونه ی همساده دارن.... :)

دلتنگ خونه دومم🙃

حالا اینجا...الان...امروز ٦تیر ٩٨....!

پارسال اینموقع دوروز مونده  بود به کنکورم ....الان حتی برام قابل یادآوری نیست ولی قطعه به یقین اونموقع قلبم رو آتیش بوده و مدام تو ذهنم میچرخیده قراره بعدش چی بشه،قراره تهش چی بشه...!

فکر کنم الان تو نقطه مرکزی بعدش وایسادم:))))

حالا ٣٦٥روز گذشته و من یه عالم اتفاق جدید برام افتاده!

یه عالمه حس های جدید رو تجربه کردم! 

یه عالـــمه اتفاق جدید رو زندگی کردم !

حالا من یه خونه ی دوم دارم که به یمن وجود قلب هایی که توش میتپه...نگاه هایی که دیگه برام خیـلی عزیزه و گاها رنگ نگرانی میگیره نسبت بهم دوستش دارم:)

حالا توی اتاق کلی بهونه و دلیل دارم برای خندیدن ...برای دلتنگ شدن.....! 

برای دلتنگ شدن :)


  • بانوی قصه
۲۸
ارديبهشت

قسم به 

آرامبخشی 

دوازدهمین 

سفره ی 

سحری

ماه مبارک رمضان ٩٨!

تپش های قلبم 

تیک تیک های نبضم 

حوالی این ساعتا...تو منظم ترین حالت ممکن ـه :))))

قسم به آرامش!

آرامشی که هیچ کجای دنیا...شبیهِ ش و پیدا نکردم

که پیدا نمیکنم :))))) 

که کنج اتاقم 

روی سجاده ی سبزم 

تو برام پهنش کردی و 

من همـــه ی روزها 

همـــه ی لحظه های زندگیم 

تک به تک 

دونه به دونه 

کوچه هارو،خیابونارو و چند مدتیه حتی شهرها رو دنبالش میگردم :)))))


  • بانوی قصه
۰۴
ارديبهشت
ولی تو اگه بی من بهتری
ترجیح نمیدم بری...ترجیح میدم بمونی 
آخه ...
اونقدر که من بی تو بدترم،تو بی من بهتر نیستی... :)

  • بانوی قصه
۱۶
فروردين
شاید ....شاید
شاید اگر بخواهیم
کمی رویایی تر، خیالی تر 
اصلا آرمانی تر نگاه کنیم...
حق ما چیز دیگری باشد...
شاید ....نوزده سالگی ما میتوانست در یه کافه حوالی میدان انقلاب شروع شود ،آن هم به سهم یک بوسه!
بوسه ای به رنگ چشمانت:)
شاید که روزهای آخر فروردین و اردیبهشت ما با مشغله های درسی و کاری حوالی چیز دیگری میگذشت...همینجا 
لا بلای نمایشنامه های هزاربار خوانده شده و حرف های فلسفی چخوف ....میان حرف های ضد و نقیض آدم های دوست داشتنی زندگیمان:)
شاید چهارشنبه روزی  کلاس استاد نعیمی که تاریخ سینما تدریس میکند و از آن آدم های خوب روزگار است ...کنسل میشد و ما میتوانستیم وقت پیدا شده را در کافه ای که یکسالی میشود در آن کار میکنیم بگذرانیم  و تمــام روز را پر و خالی شویم از عطر پرتقال خامه و شکلات کارامل ...و این لابلا...یکی بیاید،رد شود...که دختر دایی اش از آخرین سفرش به فرنگ برایش عطری آورده و عبورش مرا از ازدحام جمعیت پرت کند در آغوش امن شما....
شاید که عصر چهارشنبه را از دوستی که همیشه لطفش شامل حالمان میشود کمک میگرفتیم که جای ما سفارش دهد دست مشتری و به او خوش آمد بگوید و راهنمایی اش کند برای آکنده کردن فضا از عطر خوش سیگار برگش در انتهای کافه بنشیند...
که بعد استاد و کافه و خانه را بر زده و خودمان را با علی اسنپی نامی از کوچه ی دنجِ زیر پل پارک وی برسانیم مرکز شهر...تو را از دور ببینیم که روی نیمکت چمن کاری های وسط بلوار کشاورز لم داده ای و کتاب میخوانی...
که نیروی جادویی عشق قدرتی هزارباره برای دویدن و به آغوش کشیدن رنگ طوسی چشمانت در جانمان بیندازد...
کوچه ها و خیابان هارا باهم گز کنیم ،فیلم
‏ "A stare is borne"لیدی گاگا رو نقد کنیم ...و تو برایم شخصیت طنز فیلمنامه ها را به نمایش بکشی و از خنده ریسه روم و هی قربان صدقه ام بروی تا هربار مشتاق تر گونه ی سمت راستت را ببوسم و غر بزنم از زبری ریش های بلند شده ات ....
پیاده تا باغ فردوس برویم و آنجا گلویی تازه کنیم...
بلند بلند وسط خیابان دیالوگ بگویی و بداهه برای هرکدام جوابی بگویم...دعوتم کنی که نظاره گر هنر زیبایت باشم 
برایت رز آبی بخرم و وقتی روی صحنه اکت میکنی از شدت هیجان اشک بریزم....
شاید که ١٩سالگی ما میتوانست کمی...باب دل بگذرد!
اصلا...آخرش زمین و زمان اجازه ی بودن کنار تو را نمیدادند...اصلا قلبت را برمیداشتی و میرفتی ...
و هر کدام گهگداری ...در تماشاخانه ای...تالاری...روی صحنه یا پشت صحنه ای  از دور یکدیگر را یواشکی دید میزدیم...
مهم چیز دیگریست ...مهم چیز دیگری بود...
به قول عزیزی :) :
ما حتی نخواستیم که ما را ببرد بگذارد سر آرزوها و رویاهایمان...
ما فقط یک مسیر خواستیم و یک فرصت...برای اینکه تلاش کنیم در جهت رسیدن به چیزی که معنا و شیره ی زندگیمان است...ولو به قیمت نرسیدن!
آن هم از ما دریغ شد :))))))
شاید ١٩سالگی ما میتوانست رنگ دیگری داشته باشد....
شاید :)))))))
  • بانوی قصه
۰۵
اسفند

در هیاهوی بی امان روزهای آخرسال:)

دورم 

دلتنگم 

خسته م 

تنهام 

و کَسی اینجاست که هرروز و هرشب پر میشه از نداشتن.....نبودن....

  • بانوی قصه
۲۵
بهمن

دیروز بعد از جلسه ی دوم کارآموزی تو بخش جراحی،ماشین گرفتم و مستقیم رفتم دانشگاه برای تمرین تئاتری که 

١٥و١٦ اسفند اجراشه:)

وقتی ساعت ٧:٤٠وارد خوابگاه شدم.... تقریبا بعد از ١٠،،١٢ ساعت پشت هم سرپا بودن ...دیگه اون دختره نبودم که کلی غر و ناله داشت که گشنمه،خستمه،میخوام برگردم...

اون دختره بود که پای تصمیماش و حرفاش و انتخاباش مردونه وایساده! 

اونی که فهمیده مردش، حامی ش،مشوقش و یاری کننده ش خودشه:)))

امروز ٢٥ بهمنِ ٩٧....در آستانه ی اون روزایی که بیام هشتگ بزنم روزای آخر سال😍 

چند روز پیش پام پیچ خورد و دیروز سر تمرین بی توجه بهش کفشامو درآوردم و شروع کردم اَکت کردن 

یه عزیزی هفته ی پیش بهم گفت باید یاد بگیری ...یاد بگیر جای چیزایی که تو زندگیت حذف میشن و با چیزای دیگه پر کنی که بتونی زنده بمونی:) 

حالا من دارم همه ی سعی م رو میکنم که بتونم زنده بمونم و زندگی کنم:))))))

  • بانوی قصه
۰۳
دی

شاهرود...من اسمشو گذاشتم تبعیدگاه...تبعیدگاهی که به جبر اشتباهاتی از من تو سال کنکورم و سال های ماقبلش،

مامانم؟! بابام؟! ....قسمت و حکمت و هزارجور اسم عربیِ ت داره دیگه بهش تبعید شدم...

هوا سرده...یجوری که تا استخونت درد میگیره...اینجا غروباش جذاب نیس...اینجا سرماش به لطف پتوهای حیاط ٦٥میدون فردوسی دوس داشتنی نمیشه ... اینجا تو هواش نفس های تورو ندارم :)))))

بابام از اون آجیل فروشی معروفِ  تو تجریش...همونکه امیرمهدی ژوله رو توش دیدم گوشیم باتری تموم کرده بود که باهاش عکس بگیرم، بادوم هندی خریده...مامانم برام پسته خام مغز کرده و رو به روی تختم شده از اون جاهای دوس داشتنی که همیشه یه سری خوردنی داره...!

ساعت ٤،٤:٣٠هوا میره سمت تاریکی و دلم ...دلم هزار جور بلا میاد سرش ...میگیره...تنگ میشه...تنگ میشه...

اینجا دلم برای خودم تنگ میشه...برای نوشتن تنگ میشه...برای آدمای زندگیم تنگ میشه....برای بوی سیگار و قهوه های بدمزه ی گندم هم تنگ میشه......اینجا دلم برای تو خیـلی تنگ میشه :))))))))))

هرروز 

هرشب 

هر هفته 

هر آخر هفته!

نزدیک به چهار ماهه که دارم یه جور دیگه زندگی میکنم و هنوز ـَم برام شبیهِ یه بازیه که همش منتظرم زودتر برم مرحله بعدی...کاری که تو همه ی ١٩سالی که گذشته انجام دادم :)

یه چیزی اینجا شبیهِ تهرانه...یه چیزی اینجا شبیهِ اونجاییه که دوسش دارم و...اون اینه که...هر دوجا من ندارمت😊




  • بانوی قصه