قصه هایی به رنگ دل

۱۷
آبان

باید یه دنیا ارزو رو ول کنم و برگردم 🙃

به خاطر اینده ای که 

هیچیییییییییییش معلوم نیست 

بنظرم همین خودش 

صرف واژه ی بدبختیه :))))

  • بانوی قصه
۱۴
آبان

•|🙃🙃🙃|•

از در میاد تو 

قبل از هرگونه سلام و اعلام ورودی پهن زمین میشه و سر و صدا راه میندازه که خانوم هوشبررر خانوم هوشبر 

من از بالاسر نگاه میکنم و شبیه بقیه با دهنی که دیگه باز تر از این نمیشه ...میخندم 

به مردی که بی توجه به گروه سنی آدما از بچگی تاالان خندونده منو...

اشکم میاد از خنده...بلند میشه میگه آخه لرِ نفهم نمیبینی دارم میمیرم...چرا نمیای بالا سرم...الان که دیگه محرم ایییی دکتر محرمهههه....میگم هرروزی که مهر مدرکم خشک بشه محرم میشم😎

هزار تا فحش ناموس و غیر ناموس میده بهم و خنده م اوج میگیره...اکت بدنش خیلی زیاد شده...انگار میخواد از همه ی بند بند وجودش برای حرف زدن استفاده کنه...

میاد جلو محکم میزنه تو گوشم ...تا میاد دردم بگیره...از داروی شفا بخش کلام استفاده میکنه: مدیووونی اگر یک درصد فکر کنی من نامحرمتم...هزار تا قسم عباسی و غیر عباسی روونه ی زبونش میکنه...میگه تو رو از آرمان بیشتر دوس نداشته باشم،کمتر ندارم!

از روزی که فهمیدم قبول شدی هی بچگیات یادم میاد...هی میگم اندازه یه بچه گربه بودااا....من بغض دارم،چشمام پر اشکه...دلم تنگِ تنگه...!

.

.

.

ساعت از ۱ گذشته...آدما از یه جای شب به بعد...خودشون میشن...خود واقعیشون...همونی که تمام طول روز از بقیه مخفی ش میکنن...میشنوم که داره گریه میکنه...داره برا رفیقاش میگه که...بخدا من بریدم...خسته م، لال شدم بابا....اگه میبینید امشب حرف میزنم فقط به خاطر این بچه س که بخنده:))))

.

پ.ن:دلم خواست بنویسم...ولی نتونستم...نتونستم تو کلمه و جمله بگنجونم...شادی ای که بغض داشت 

پر دلتنگی بود :))))

دلتنگی ای که تا همین سه چهار ماه پیش فک میکردم شبیه همه ی دلتنگی های دنیا درست میشه...!

درست نمیشه...دیگه هیچوقت درست نمیشه...فقط عادت میکنی:))))

.

پ.ن.ت:حالا دیگه...من دارم میرم...اون برای همیشه رفته...و توعم دیگه نیستی:))))

(حالا چه فرقی میکنه که هیچوقت اینارو نخونی یا بخونی ...تو که هیچوقت شاهد این حرفا از طرف من نبودی🙃)

.

پ.ن.ت.ت:این خونه...این جمع...پر غمِ...پر ازدست دادن...پر پیر شدن و نرسیدن🙃

.

پ.ن.ت.ت.ت: من خیلی سعی میکنم،قاتی زندگی آدم بزرگا نشم...ولی زندگی آدم بزرگا میاد قاتی ما میشه!

  • بانوی قصه
۲۹
مهر

امروز یه روز یک شنبه ایه که من خیـلی ناجورم از لحاظ جسمی!

دیشب اینجا با دوتا از بچه ها رفتم دکتر و امپول زدم 

از دیشب و علی الخصوص ٧صب امروز 

دندون درد به معنااااااای واقعی کلمه اَمونم رو برید!

جوری که اینطوری بودم که خب خدایا بسه :|اگه قراره این دندون درد همراه من باشه نمیخوام دیگه یه لحظه عم زنده باشم و چشمم رو داشتم میبستم روی همه ی ارزوهای کوچولو کوچولویی که تازگی برام پیدا شده و یه گور باباشونِ بزرگ میگفتم بهشون که ...از سر قضا یه موزیک پر خاطره پلی شد تو گوشم

که از همه ی این روزها و ادم هاش و مکان جدید زندگیم دور کرد منو:)

برد اون جایی که،برد تو اون حس و حال هایی که دلم پر میکشه براشون!

منو برد پیش بزرگ بزرگ آرزوهام....رفتم رو استیج اکت کردم گریه کردم خندیدم و اخرش خودمو برای تماشاچی ها معرفی کردم ,تشویق شدم و ازشون هدیه هم گرفتم حتی و:)))

دیدم که حاضرم تحمل کنم همه ی این کوچولو کوچولو درد هارو...برای رسیدن به روزی که منم سر جای خودم وایستم😇

دیدم همه ی این دلخوشی های کوچولویی که اینجا برای خودم ساختم و داشتم بهشون پشت میکردم ،فقط برای اینه که بتونم اینجا زنده بمونم:)

حالا ساعت ٣بعد از ظهر یه روز دوست نداشتی یکشنبه ست!

درد دندونم هنوزم چند دیقه یه بار یه خودی نشون میده 

سرماخوردگیم هنوز پابرجاست و فقط تب م از بین رفته 

گشنمه:| مامانم اینجا نیست که تو کمتر از نیم ساعت برام غذا اماده کنه ! و از اونجایی که غذا خیلییییی مقوله ی مهمیه برای من🙄 نمیتونم گرسنگی رو هم تحمل کنم و إجبارا باید خودم دست به کار شم😶

الان و در این لحظه شدم مصداق همه ی حرفایی که ادم های مهم و دور اندیش زندگی م قبل تصمیم برای اومدن به اینجا بهم گوشزد میکردن!

حالا نمیدونم که...الان حالم باید چه رنگی باشه ؟


  • بانوی قصه
۱۹
مهر

از روزی که رفتم شاهرود برای به ظاهر و به قصد درس خوندن😅 دو یا سه تا آخر هفته گذشته، که همشونم تهِش برگشتم تهران!

اینکه وقتی برمیگردم میبینم اینجا حالم خیـلی بهتره....فکر کنم دلیلش اینه که اینجا به فانتزی هام نزدیکترم 

و توی سرم و بغضم ودلم همه چی اون رنگیه که دوس داشتم !

وقتی بر میگردم شاهرود تالاپی برت میشم تو دنیای واقعی...دنیای واقعیِ آدم هایی که جنس شادیشون خیـلی با من فرق میکنه!

توی این دوهفته ...اصرار زیادی داشتم که خود واقعیمو به بقیه نشون بدم و بفهمونم بهشون که من واقعی با اینی که میبینید خیـلی فرق دارم خیـلی آدم بهتری هستم...ولی خب مسئله ای که هست اینه که...بیشتر دارم سعی میکنم چیزی که دوس دارم باشم رو به بقیه نشون بدم...و نه چیزی که هستم:)

اینجا که میام....به آدم هایی که دوسشون دارم ...به خیابون ها و سالن های تئاتری که زیرصدا و موزیک شروعش دلم رو قلقلک میده و احساساتم رو با سرعت تیلیارد تیلیارد بر ثانیه تکون میده نزدیکترم:)

و این حواس....این احساسات...اینجا....دلم رو قنج میده!

کلی کلنجار رفتم و میرم و خواهم رفت با خودم...که اونجا رو علاوه بر تحمل کردن،دوسِت بِدارم....اما حقیقت امر اینه که حس م اونجا با حس مِ اینجا خیـلی فرق میکنه!

تصور من اینه که هیچ موجودی در حال حاضر این جملات و این احساسات عجیب رو نمیفهمه....برای همین میتونم تا بی انتها بنویسم!

دیشب توی طیاره که بودم مجددا داشتم فکر میکردم به این تیتر غم انگیز زندگیم و یه سوال دیگه همین پیرامون برام پیش اومد که....چیزهایی که خیـلی خوبن،خیـلی کول و باحالن،دوس داشتنی ن....منو به بزرگترین هدف زندگیم که خوب بودن حالم باشه میریونن زود تموم میشن.....یا چیزهایی که زود تموم میشن خیـلی خوب و کول و باحالن:|||||

هواپیما که رسید رو آسمون تهران.....سرم رو که تکیه دادم به پنجره ی کوچیکش و چراغ های روشن و رنگی پنگی رو دیدم قلبم شروع به تپیدن کرد❤️

دلم برای خیابون وصال میتپه و میتپه و تا همیشه میتپه!

گنگ م....برای خودم حتی:)

این اصلا چیز بدی نیست....مشکلی که هست اینه که تلاش بیهوده میکنم برای مفهوم شدنم برای همه!

و در آخر اینکه:من خواهان صلح جهانی عم😎 این رو دیگه بااطمینان کامل میتونم بگم و بنویسم...

بعد تر راجب اینکه از کجا فهمیدم این رو هم مینویسم:)

  • بانوی قصه
۱۳
مهر

آقا....ما حالمون غریبه!

خرابه!

عجیبه....

پر بغض و دلتنگی و آه و ناله ی نرسیدن ـه....پر شک و تردید و خستگی و بی حوصلگی و تنهایی و غربته!

دلمون رادیو چهرازی و دارالمجانین طلب میکنه....مرداب گوگوش گوش میده و یه تیکه بیت کوچیک از "تبر" اِبی رو رو هوا میزنه که بره با صداش بمیره زنده بشه زندگی کنه .....

اینجا پر آدم بزرگه! اینجا همه دارن توی گوشم هوار میکشن که بزرگ شدی!

زندگی داره سخت میگیره بهمون:)))) 

تناقض داره قلبمون رو سوراخ میکنه....مته میکنن توی ذهنمون...تو دهنی میزنن به دلمون که خفه شه!

گریه ش میگیره...بهونه میگیره....تنهایی رو هورت میکشه و قُلُپ قُلُپ بغض قورت میده!

  • بانوی قصه
۰۱
مهر

دنیا جای سختیه!

بی اغراق 

بی غُلُوْ

بی ظاهرسازی و تراژدی ساختن!

از مشکلات این روزهای ایران و بدبختی های فراگیر حرف نمیزنم...

از دل آدم ها حرف میزنم 

از دل خودم 

و آدم هایی که ...دوستشون دارم؛کرچه شاید حتی اون هاهم لائق دوسِت داشته شدن نباشن!

اینجا باید کلیییی حرف بشنوی...به زبان ها و گویش های مختلف...از همه ی همه ی موجودات اطرافت...باید راجع به زندگی و تصمیمات خودت ،حرف بشنوی....!

و اگر شبیه من خسته باشی از این کدورت ها...باید در مقابل همممممشوو سکوت کنی!

و باز هم ...باز هم به خودت و آینده ای که مشخص نیست امیدوار باشی❤️

همه ی این سختی ها،فقط برای اینه که بتونی زنده بمونی...بتونی زندگی کنی🌿 

  • بانوی قصه
۳۰
شهریور

نسبت به اینکه دارم میرم از تهران...خیـلی خنثی م! خیـلی پوکرم اصن !

نهایت چیزی که دلم بخواد شاید این باشه که خلوتی بعد غروب نوفل لوشاتو رو سیگار بکشم بیام سمت بالا...

بعد دیدن یه تئاتر تو تماشاخانه ی شهرزاد!

نا یا حالی برای بیانش نیست...نمیدونم چرا!

از اینجا به بعد زندگی چه شکلیه؟

:)))))))))

  • بانوی قصه
۲۳
شهریور

من فقط وقتایی که حالم خیـلی خوبه و از شدت ذوق نمیگنجم توی پوست بخش حیوانی وجودم و وقتایی که حالم به شدت بده و بریدم از زمین و آسمون و آشنا و غریبه...دفترمو باز میکنم...یا صفحه ی نت گوشیم رو و شروع میکنم به نوشتن!

هیچوقت به بالاتر رفتن قلمم فکر نمیکردم....فک میکردم که خب یه سری کلمه بلدم از مدرسه و درس و کتاب و کوچه و خیابون...یه سری علائم نگارشی هم میزارم قبل و بعدشون و ....بعدم جلوی آدمایی که میدونم نوشتن براشون ارزشه سرم رو بالا میگیرم که آره منم مینویسم و این حرفا😅

حقیقتا هیچ بویی از الهام گرفتن از موضوعی و نوشتن درباره ی اون نبرده بودم...هنوزم نبردم البته:))))

مدت ها بود که مارو محدود کردن به حفظ قید های کتاب درسی زیست و تدریس مباحث مختلف ریاضی و پیدا کردن یه ریز مسائل جذابی اون وسط مسط ها که شده بود تفریح زندگی مون تو ١٧،١٨سالگی!

نوشتن چیه!نویسنده کیه! وبلاگ کجاست....! این حرفا چیه....دقیقااااا الفاظ و رفتار ادم های سنتی طور...یه سری کلمه جمع شدن دور هم همین گوشه کناره ها میخونیمشون دیگه باهم...حالا هرجا!چه فرقی داره!

خواستم اینجا برای خودم ثبت کنم که...امروز این ذهنیت غلطم رو درست کردم!

با کی و چی ش بماند!

مهم اینه از این به بعد نوشتن و وبلاگ و نوشته هام....میشن یه تیکه از قلبم...یه تیکه ی جدید❤️

  • بانوی قصه
۱۶
شهریور

تعریف واژه ی "مهربونی" برای من تغییر کرد!

ذهنم پر حرفه که نمیخوام حتی کوچیک ترین تلاشی برای مرتب کردنشون بکنم...اگر استدلال بقیه ١٩سالگی و جوش و خروش اوج جوونیه...میخوام تاآخر عمرم ١٩ساله بمونم:)

من همیشه دلم میخواست با بقیه فرق داشته باشم...مثلا سعی میکردم پیش بقیه از عشق عمیق و دور و درازم به یک سری از سلبریتی ها چیزی نگم...که شبیه بقیه تلقی نشم...یا اگر هم چیزی از دهنم پریده بیرون بسطش دادم به اینکه...خب این حرفه ایه که من بهش علاقه دارم و میخوام ادامش بدم!

یهو ذهن نامرتبم وسط کلی حرف و کلمه که دارن سعی میکنن بقیه رو بقیه رو این بقیه ی لعنتی رو که گه زدن به زندگی همدیگه خیـلی از جاهای این دنیا متقاعد کنن که اگر قراره انقدر محرز از عشق به یه سلبریتی خوش تیپ خوش قیافه ی با سواد با شخصیت درجه یک حرف بزنه..."پای یه دختر ١٨،١٩ ساله ای که عشق آرتیست شدن داره"  بودن نذارن فرمون میده به دستم و دستمم به کیبورد گوشی که :"کی گفته لمس هر موجودی که محرم محسوب نمیشه برای تو غلطه و گناهه و بَده؟؟؟ "..... دست هایی که به گرمی پشت و رو دستای من نشست انقدر عشق و محبت و گرمی بهم منتقل کرد که ذهن و دل و وجودمو پاره کرد و برید از هرچی نگاه و حس فیک و الکیه:)))))

تقریبا جوری که میتونم بگم هیچ تماس پوست با پوستی تااین حد برای من مقدس و عزیز نبوده:) گرچه برای لحظه ای!

تهِش اینکه....واژه های من کم میان...نمیدونم باید چجوری و با چه لحنی و با چه نگاهی بگم که شبیه بقیه نباشه 

که من تشنه ی اون حجم از شعور و درک و آگاهی و فهمِ توعم! 


  • بانوی قصه
۱۶
شهریور

گاها...که دیگه داره کم کم تبدیل میشه به غالب روزهای زندگی من...بینهایت زیاد دلم 

چیزی رو...کَسی رو...آغوشی رو ،چشمی رو...بویی رو نگاهی رو زمانی رو و مکانی رو میخواد!

اما هییییچکاری توی اون لحظه برای به دست آوردنش ازم بر نمیاد...

چه کار باید کرد؟ :(

  • بانوی قصه