قصه هایی به رنگ دل

۰۱
مهر

دنیا جای سختیه!

بی اغراق 

بی غُلُوْ

بی ظاهرسازی و تراژدی ساختن!

از مشکلات این روزهای ایران و بدبختی های فراگیر حرف نمیزنم...

از دل آدم ها حرف میزنم 

از دل خودم 

و آدم هایی که ...دوستشون دارم؛کرچه شاید حتی اون هاهم لائق دوسِت داشته شدن نباشن!

اینجا باید کلیییی حرف بشنوی...به زبان ها و گویش های مختلف...از همه ی همه ی موجودات اطرافت...باید راجع به زندگی و تصمیمات خودت ،حرف بشنوی....!

و اگر شبیه من خسته باشی از این کدورت ها...باید در مقابل همممممشوو سکوت کنی!

و باز هم ...باز هم به خودت و آینده ای که مشخص نیست امیدوار باشی❤️

همه ی این سختی ها،فقط برای اینه که بتونی زنده بمونی...بتونی زندگی کنی🌿 

  • بانوی قصه
۳۰
شهریور

نسبت به اینکه دارم میرم از تهران...خیـلی خنثی م! خیـلی پوکرم اصن !

نهایت چیزی که دلم بخواد شاید این باشه که خلوتی بعد غروب نوفل لوشاتو رو سیگار بکشم بیام سمت بالا...

بعد دیدن یه تئاتر تو تماشاخانه ی شهرزاد!

نا یا حالی برای بیانش نیست...نمیدونم چرا!

از اینجا به بعد زندگی چه شکلیه؟

:)))))))))

  • بانوی قصه
۲۳
شهریور

من فقط وقتایی که حالم خیـلی خوبه و از شدت ذوق نمیگنجم توی پوست بخش حیوانی وجودم و وقتایی که حالم به شدت بده و بریدم از زمین و آسمون و آشنا و غریبه...دفترمو باز میکنم...یا صفحه ی نت گوشیم رو و شروع میکنم به نوشتن!

هیچوقت به بالاتر رفتن قلمم فکر نمیکردم....فک میکردم که خب یه سری کلمه بلدم از مدرسه و درس و کتاب و کوچه و خیابون...یه سری علائم نگارشی هم میزارم قبل و بعدشون و ....بعدم جلوی آدمایی که میدونم نوشتن براشون ارزشه سرم رو بالا میگیرم که آره منم مینویسم و این حرفا😅

حقیقتا هیچ بویی از الهام گرفتن از موضوعی و نوشتن درباره ی اون نبرده بودم...هنوزم نبردم البته:))))

مدت ها بود که مارو محدود کردن به حفظ قید های کتاب درسی زیست و تدریس مباحث مختلف ریاضی و پیدا کردن یه ریز مسائل جذابی اون وسط مسط ها که شده بود تفریح زندگی مون تو ١٧،١٨سالگی!

نوشتن چیه!نویسنده کیه! وبلاگ کجاست....! این حرفا چیه....دقیقااااا الفاظ و رفتار ادم های سنتی طور...یه سری کلمه جمع شدن دور هم همین گوشه کناره ها میخونیمشون دیگه باهم...حالا هرجا!چه فرقی داره!

خواستم اینجا برای خودم ثبت کنم که...امروز این ذهنیت غلطم رو درست کردم!

با کی و چی ش بماند!

مهم اینه از این به بعد نوشتن و وبلاگ و نوشته هام....میشن یه تیکه از قلبم...یه تیکه ی جدید❤️

  • بانوی قصه
۱۶
شهریور

تعریف واژه ی "مهربونی" برای من تغییر کرد!

ذهنم پر حرفه که نمیخوام حتی کوچیک ترین تلاشی برای مرتب کردنشون بکنم...اگر استدلال بقیه ١٩سالگی و جوش و خروش اوج جوونیه...میخوام تاآخر عمرم ١٩ساله بمونم:)

من همیشه دلم میخواست با بقیه فرق داشته باشم...مثلا سعی میکردم پیش بقیه از عشق عمیق و دور و درازم به یک سری از سلبریتی ها چیزی نگم...که شبیه بقیه تلقی نشم...یا اگر هم چیزی از دهنم پریده بیرون بسطش دادم به اینکه...خب این حرفه ایه که من بهش علاقه دارم و میخوام ادامش بدم!

یهو ذهن نامرتبم وسط کلی حرف و کلمه که دارن سعی میکنن بقیه رو بقیه رو این بقیه ی لعنتی رو که گه زدن به زندگی همدیگه خیـلی از جاهای این دنیا متقاعد کنن که اگر قراره انقدر محرز از عشق به یه سلبریتی خوش تیپ خوش قیافه ی با سواد با شخصیت درجه یک حرف بزنه..."پای یه دختر ١٨،١٩ ساله ای که عشق آرتیست شدن داره"  بودن نذارن فرمون میده به دستم و دستمم به کیبورد گوشی که :"کی گفته لمس هر موجودی که محرم محسوب نمیشه برای تو غلطه و گناهه و بَده؟؟؟ "..... دست هایی که به گرمی پشت و رو دستای من نشست انقدر عشق و محبت و گرمی بهم منتقل کرد که ذهن و دل و وجودمو پاره کرد و برید از هرچی نگاه و حس فیک و الکیه:)))))

تقریبا جوری که میتونم بگم هیچ تماس پوست با پوستی تااین حد برای من مقدس و عزیز نبوده:) گرچه برای لحظه ای!

تهِش اینکه....واژه های من کم میان...نمیدونم باید چجوری و با چه لحنی و با چه نگاهی بگم که شبیه بقیه نباشه 

که من تشنه ی اون حجم از شعور و درک و آگاهی و فهمِ توعم! 


  • بانوی قصه
۱۶
شهریور

گاها...که دیگه داره کم کم تبدیل میشه به غالب روزهای زندگی من...بینهایت زیاد دلم 

چیزی رو...کَسی رو...آغوشی رو ،چشمی رو...بویی رو نگاهی رو زمانی رو و مکانی رو میخواد!

اما هییییچکاری توی اون لحظه برای به دست آوردنش ازم بر نمیاد...

چه کار باید کرد؟ :(

  • بانوی قصه
۱۳
شهریور

شاید تمام چیزی که الان از دنیا بخوام تو باشی!

همه چیز توی زمین و آسمون برام بی معنی میشه و بند بند وجودم از نوک انگشتای پام تا آخرین نقطه ی مرکزی ترین موهای سرم تورو طلب میکنن!

و دهنم بسته و قفل و دوخته میشه و وادار به خفگی میشم چون تو گوش نیستی:)

چون از حالتِ بِتِ چهره ی لعنتی جذابت میترسم😭😭😭😭

دلم تورو میخواد! نفس کم آوردم اینجا....نیستی کنار من...مثل هوا برای زنده موندن !


  • بانوی قصه
۱۰
شهریور

یه سفر کوچولوی کوتاه رفتیم همین آخر هفته،که میدونستم قرار نیست خوش بگذره....اما گذشته از این ...علاوه بر این که خوش نگذشت اصلا من واقعا داشتم دیگه جدی جدی مرگ رو با چشمای خودم میدیدم!

حالا شایدم اینو بشه به کم طاقتی و راحت طلبیِ من نسبت داد هااا! ولی موقع برگشت واسه اینکه بتونم زنده بمونم گفتم خب مهدیه بیا اینجوری فکر کنیم که این دوروز رو سختی کشیدیم که قدر بدونیم داشته هایی رو که اصلا حواسمون بهشون نیس!

آقاااا به خاطر همبرگرهای سی تیر

کباب ترکی های ستارخان

معجون های علی بابا 

آش های سِد مهدی

اب هویج بستنی های اکبر مشتی

پیتزاهای عمو داوود کوچه لولاگر

اژدر زاپاتاهای فلکه اول 

فلافل های کوچه پس کوچه های روبه روی بازار

تک شعبه ی ژذابِ رضا لقمه

بوی عطر فلافل و ترشی های کوچه مروی و کوچه برلن

خلوتی های ظهر جمعه ی نوفل لوشاتو

شلوغی های دم عید سپه سالار 

چهارراه استانبول و خاطره ی پلاسکوش

کوچه های خلوت و باصفای یوسف آباد 

تئاتر شهر و ترنس هاش اصن😅

کافه های تاریک آغشته به بوی سیگار انقلاب

مِنوهای بدمزه و گرون حیاط٦٥

کافه ایوانِ منوچهری 

سلفیِ چهارراه ولیعصر 

وصالِ میدون ولیعصر 

و 

و

و

و

هزارااااان هزار خوشمزه و خوشگل دیگه ...ما عاشق این شهریم:))))))

و تکرار میکنم که ....ما حالا حالاها با در و دیوار و درخت و خیابونای  تهرون کار داریم!







  • بانوی قصه
۲۹
مرداد

من امروز به وقوع فعل توجه کردم!

الان که چند ساعتی از مرکز ساعت میگذره و آسمون و ماه و ستاره هاش نشون میدن که زمان دلخواه من رسیده 

وقتی یکم به اتفاقات روزمره م فکر میکنم ...خوشبختی...نوزده سالگی...نوزده سالگیِ توأم با خوشبختی توی رگ هام جریان پیدا میکنه:))))

دیدگاه آدم ها در مورد خوشبختی متفاوته...شاید حتی منِ متظاهر که همیشه سعی کردم رضایت همه ی آدم هارو راجع به خودم کسب کنم...نزارم یه سری بفهمن من از چه چیزهای ریز و درشتی لبریز از احساس شادی میشم:)

من امروز ....من امشب،به وقوع فعل فکر کردم...نه به قبلش ،نه به بعدش....به لحظاتی که گذشت!

اتفاق های ریزی که تا چندثانیه قبل از وقوعش برام ...کااااملا بچگانه شبیهِ یه آرزو بود!

و حالا که شب شده...حس خوبی دارم...آرامشه؟

یا هرچیزی...مهم نیست که پارتنر هایی که در طول روز و حین اتفاق افتادن های زندگی کنارم بودن هم وقتی به شب میرسن این آرامش رو احساس میکنن یا نه!

چون من بیشتر از اون ها ....مسئول و مکلف احوالات خودمم:)

شکر❤️

  • بانوی قصه
۲۳
مرداد

یه حرف دیگه عم بزنم و پرونده ی امشب رو ببندیم و تِمام:)

من هرچقدر هم بزارم شالم بره عقب یا برام عادی باشه که رو پله برقی های مترو باد بزنه مانتومو بره کنار!

هرچقدر هم به خودم اجازه بدم که رژ پررنگ بزنم و در جواب نگاه های تلخ خانومای چادری تو دلم به خودم لبخند بزنم که اونجوری که بهم میچسبه و مزه میده دیگه دارم ظاهر میشم تو اجتماع:)

اما از تماس بدنی،حتی دست دادن با مرد غریبه:عبارت است از کسی که جزو محارم سببی و نسبی نباشد😬(مثلا من خیـلی بامزه عم و اینا:/)

چندشم میشه و حس گناه تا پوست استخونم میره...! 

ولی امشب که موقع خداحافظی ....به جای یک دیقه، دو سه دیقه دستات تو دستام بود...انقــدر حس خوب بهم منتقل شد و گرمای دستات رفت تا ته وجودم که ...مث بچه کوچولوها ،هنوزم از تصورش دلم قنج میره:))))

  • بانوی قصه
۲۳
مرداد

•|🎭❤️|•

امروز وسط کلاس حالم بد شد،ترسیدم،هرچی انرژی بود خورد شد ریخت زمین!

سُر خوردم کنار دیوار ...آروم نشستم کف زمین....زانوهامو بغل کردم...شروع کردم تو دلم غمگین ترین موزیکی که به ذهنم میرسید رو زمزمه کردن... چشمام پر اشک شد !

به رسم عادت شقیقه هامو فشار دادم...

دیگه صدای خنده ی بچه هارو نمیشنیدم

شادمهر دم گوشم میخوند که:"من از تبار غربتم...از آرزوهای محــــال:))))"

یهو انگار که یکی بلندم کرد 

شونه هامو محکم گرفت 

بدون اینکه زل بزنه تو چشمام بهم گفت که ببین اینکه تازه اولشه که:)))

میدونی چقـدر حرف قراره بشنوی!

میدونی چقد قراره قلقلک بدن احساساتتو؟

قرار شد احساساتمونو دم در بزاریم و بعد بیایم توی کلاس!

اینو نوشتم چون خواستم یادم بمونه...همین حوالی ١٩سالگی...توی یه کلاسی حوالی مرکز شهر...من برای اولین بارهایی که قراره از این به بعد هی و هی تکرار شه...خودم....خودمو احیا کردم:)))))

پ.ن:دلم خواست اینجا بمونه اصن!#ترسِ توأم با امید💚🌱

  • بانوی قصه